یاد مرگ بخیر...
وقتش که رسیده باشد فرقی نمی کند دلت بخواهد یا نه ،آماده باشی یا نه.باید بروی.برایش مهم نیست دلت پیش این وآن گیر است ،یا نه، اجازه نداده ای اسیرباشد.مرگ است مهلت خداحافظی به کسی نمی دهد.
بعضی ها می گویند خداوند خوب ها را در جوانی می برد .بعضی ها هم وقتی جوانی می میرد می گویند "ناکام " از دنیا رفت. نمی شود فهمید بالاخره "جوانمرگ شده "ها ناکام اند یا مورد عنایت خدا. مهم نیست. مهم این است که تا جوانی باور کنی دنیا برایت خانه نمی شود که دلت را به آن خوش کنی.اگر باور نکنی توقعاتت بالا می رود وتحملت پایین.آن وقت همین دنیاکه باورش نکردی روزی روی سرت خراب می شود. مثلا دلت هزار راه می رود که چرا فرزندت پنج دقیقه دیر کرده سالها بعد همین جگرگوشه ات وضعیت نه چندان خوشایند جسمی ات را که می بیند یادش می رود تو همانی که نفست به نفسش بند بود.اینجاست که "چرا" ها به ذهنت هجوم می آورند وتو نه می دانی "چرا؟" ونه دیگر دوست داری بدانی.
لازم نیست پزشکان داخلی وخارجی جوابت کنند تا باور کنی دنیایت روزی قرار است نفس هایش ببرد.مادربزرگهایت که رفتند، مرد همسایه تان که اعلامیه اش هنوز درب منزلشان است، قول خدا که هر نفسی می چشد این رفتن را، کافیست.تو فقط شیرینی مرگ را به کام نفست تلخ نکن.نگذار ذائقه ات عوض شود. نگذار نفست لابلای روزهای سیاه وسفید زندگی اطمینانش را به خدا از دست دهد.
یادت باشد یک قدم تو ، ده قدم خدا...
